تنهایی های تنهای من

دلم برف می خواهد از آنهایی که استخوانم را بسوزاند . دلم یک سرمای جانانه می خواهد از آن ها که انگشتانم را کرخ کند و فکم را از کار بیندازد .

دلم یک شب طولانی و سرد زمستان می خواهد از آن هایی که خورشید هیچ وقت طلوع نمی کند . دلم می خواهد زیر برف بمانم یخ بزنم و بی حس و کرخ به اتاقم پنها ببرم .

دلم می خواهد یک شب طولانی را بدون فکر اینکه صبح خواهد شد فکر کنم و فکر کنم و نفس کشیدن هم ... نمی دانم شاید دلم نخواست که نفس بکشم !

دلم می خواهد لیوان بزرگم را که اتفاقا یادگار خوشی است پر از قهوه ی تلخ و داغ کنم و بنشینم و در سوسوی چراغ کوچک مطالعه ام به تاریکی خیره شوم و همان آهنگ دوستت دارم معروفم را هزاران بار گوش بدهم و تکرار کنم .

و بغض ...

امان از بغض که حتی پشت گلویم هم نیست درست پشت ذهنم منجمد شده و حتی راه به چشمانم نمی یابد .

دلم می خواهد همینطور شب باشد و شب ...

من باشم و من ...

درد باشد و درد ...

و این سردرگمی بی انتها ... این زوال آرزو ها ... این چرای بی انتها ....

نمی دانم شاید اگر سرمای سخت زمستان بود ، این روزهایم را راحت تر تاب می آوردم .

این می شود که درد عظیم بر قلب تنهایی هایم ....

 

/ 3 نظر / 16 بازدید
شهاب

آیا متوجه نیستی که ما در میان حرارت دیگران در حال گندیدنیم؟

محسن

فریاد مرهمیست برای سکوت مرگ بارم...

papyo0on girl

دلمـ یهـ بیـ خیالیـ محضـ میـ خواد[ناراحت]