یه فنجون قهوه ی تلخ و داغ ...

انگار که سرما را مشق کرده باشند . میبینی همه جا سرد است . از زمین و زمان قندیل می بارد . قندیل اندوه قندیل انتظار قندیل دلشوره قندل شاید هیچ گاه دست نکشیدن .... از زمین و زمان یاس و بی قراری است که می بارد ... از زمین و زمان بخار سرد تنفس های بی جان یک روح خسته از این روزها تر میکند آخرین پک های سیگار ناتمام آرزو ها را ... این صندلی همیشگی ... این میز همیشگی ... این اسپرسوی همیشگی ... تنها همیشگی های ذهن یک آدم خسته اند ... که حتی نه قدرت گفتن دارد نه قدرت خواندن حتی قدرت نوشتن و شنیدن هم ندارد ... از کجا معلوم شاید یک روح سرگردان شده در دنیای ذهن بی تاب خودش ... این روز ها به هرکس که می رسی باید سخت مراقب دردهای خودت باشی گاهی می کنندش پرورشش می دهند مثل یک قارچ خودرو که شد در بسته ی کادویی پر از زرق و برق دوباره تحویلت می دهند تو میمانی و یک غده ی بدخیم پیچیده که شاید شبیه آشنایی های قدیمت باشد اما راه چاره نه دست توست نه دست هیچ کس باید بنشینی به تماشا ... این قارچ مسموم و خودرو رحم که به کسی ندارد ... می روید می روید و می روید ... و یک جایی شاید خیلی نزدیک همین روزهایی درست دست می گذارد بر روی آرزوی شکفته و نشکفته ات و تا بیخ گلویت بالا می آید و همه چیز نابود می شود ... نابود که نه شاید یک طورهایی همه چیز به یکباره می میمرد ... جان می دهد ... از این حوالی رخت بر می بندد ... اسمش هرچه که باشد همان از دست دادن است مثل از دست دادن سر نخ بادبادک و گم شدن آن در دل آسمان ... به همین راحتی ....

 

/ 1 نظر / 28 بازدید
محسن

بعضی از چیزا مثل برگ درخت میمونه برای مدتی راه تنفس هستن اما زمانه که به سرما بره اون برگ راه تنفس دیگه جاش رویه شاخه ها نیست میوفته....