یه عمر جوونی تو موازاتِ یه راهِ آهنی ...

بند کفشاتو محکم کن ... یه ریل هست تا ابدیت زندگی که باید طی کنی ، یه راه هست واسه رفتن که باید بری و برسی ، یه هدف هست واسه رسیدن که باید راه رو بشناسی و راهنمای خودت باشی ... این ریل ها به ایستگاه های روزهای عمرت می رسن ، این سنگ ها هستن واسه جور شدن کنار همدیگه اگه تو درست کنار هم بچینیشون ، کلی ایستگاه هست واسه اینکه بهشون برسی و بایستی و تماشا کنی ... ببینی آمد و رفت آدم هارو ... ببینی پر و خالی شدن ایستگاه رو ... ببینی دویدن آدم ها رو در آخرین لحظه ی حرکت قطار و یادت بیاد که لحظه های تنهاییت چقدر پر از تهی های بی سرانجامیه که توی ذهنت جوونه زده !

تو هستی واسه اینکه به روزهای سرد و ابری برسی ، تا تو بوفه ی هر ایستگاه بایستی و یه لیوان چای رو لاجرعه سربکشی و یادت بیاری که اون بیرون یه مسیر هست پر از بالا و پایین که باید طی کنی ... که یادت بیاری که پشت ابرهای سیاه پر از بارون ، یه خورشید منتظره تا بیرون بیاد ... تا خاطره ی همه ی شب های سرد و سخت رو از ذهنت پاک کنه ... تو میتونی تو گرمای نفس های پر از همهمه ی مسافر ها گم بشی و گرم بشی اما باید یادت بیاری که موندن یعنی پایان . رفتن یعنی هدف ... رفتن ، دیدن ، یادگرفتن و رسیدن ... فقط به شرطی که نایسیتی و بری ... هر ایستگاه فقط فرصتیه واسه تجدید قوا ... . موازی بودن ریل ها اگه دلتو لرزوند ، رفتن و نرسیدن اگه دلتو لرزوند ، افق رو یه دل سیر تماشا کن میبنی که در آخر میرسی حتی اگه افق تو پیچ و خم کوهستان گم شده باشه ، یه بارقه از امید میتونه همه چی رو از نو شکوفا کنه ... اینا همشون خاطره ی یه عمر جوونیه تو موازات یه راهِ آهنی ... 

/ 1 نظر / 14 بازدید
محسن

در رفتن تنها رسیدن مهم نیست بلکه راه رسیدن هم مهم است