همیشه میشه حس کرد ...!

یه فنجون قهوه ی تلخ و داغ ...

 

هرکسی از یه جا شروع می کنه ...

همیشه نقطه ای هست که بهش می گن صفر مطلق ...

کلی دنیا رو چرخ زدم تا از این صفر مطلق حرکت کنم و برم یه جایی که دیگه مطلق انجماد ذهنم نباشه ...

اما یه تلنگر درست تو 3 صبح امروز بهم فهموند که من باز هم در آغاز همون صفر ایستادم ...

تنم سردِ سردِ ...

دلم یه فنجون قهوه ی تلخ و داغ میخواد...!

 

 

 

 

قلم خورده سه‌شنبه ۱٤٠٠/٧/٦ ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ СЗГιИЗ پنجره نگاه تو () |

هرکسی یه سری واسه خودش یواشکی داره ، کادو های یواشکی ، خنده های یواشکی ، خاطرات یواشکی ، دوست های یواشکی و دوست داشتن های یواشکی .... یه روزی ، شاید هم هیچ جا ! همه ی این یواشکی ها تموم می شن . هرکی می ره دنبال یواشکی های دیگه ای که هیچ جا و هیچ روزی تموم نمی شن ! نفرت های یواشکی ، دل شکستگی های یواشکی ، اشک های یواشکی و حرف های نگفته ی یواشکی .... یه روزی ، یه جایی ، یه دخترک تو سیل همه ی آدم های روی زمین یه مداد دستش گرفت و شروع کرد به نقاشی روی آسمون ... کشید ... کشید ... وقتی رسید به رویاهای خودش ، به آرزوهای خودش، به یواشکی های خودش ، همه رو جا گذاشته بود!  آره ! جا گذاشته بود ... تو صندوق گذشته ای که روزی قرار بود آینده ای قشنگ بشه ... برنگشت تا دوباره دنبال یواشکی هاش بره ... خیلی آروم با یه بغض گوشه ای از آسمون نوشت : مواظب من و همه ی یواشکی هام باش ... اون هارو به تو میسپرم ... تو که همیشه عزیزی ... جایی واسه موندن نیست . دلی واسه موندن نیست ...

قلم خورده شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٦ ٩:٥٧ ‎ق.ظ СЗГιИЗ پنجره نگاه تو () |

شعر هایم را گاه گاهی بخوان و برو ... من برای بودنشان از جانم می نویسم ... تو برای کشف رازهایشان از فکرت مایه می زاری ... راز که فاش شود ، دیگر راز نیست ... بخوان و با خاطراتت زندگی کن ... سعی در کشف خاطراتم نداشته باش ... آنها همه ی بهای زندگیم هستند ... همه ی عمری که رفت ....

قلم خورده چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/٦ ٩:٤٤ ‎ق.ظ СЗГιИЗ پنجره نگاه تو () |

عطر نفس های گرم ... بی محابا پنجره های کافه را مه آلود می کند .

در خودم گوشه ای کز کرده ام ... فنجانی قهوه ی تلخ و داغ در میان انگشتان یخ کرده ام فشرده می شود ... دورتر ها را نمی توان از میان غلظت دود سیگار آدم ها دید ... گویی حقیقت پشت غباری از درد پنهان شده ...

قلم و کاغذم مثل همیشه نیستند

ساکت و سرد روی میز منجمد شده اند! گویی سالهاست که نوشتن را از یاد برده اند ... حتی مدت هاست که رمقی برای گناه ندارم !

حتی گناهی به قدر یک نخ سیگار ...

در این فضای نیمه تاریک کافه ...

در میان غبار غلیظ اندوه سیگار ....

زیر حسرتی از جنس پژمردن ...

این داغی که تلخ است ، سرد نمی شود ...!

تنها باید در میان صدای محزون کافه غرق شوی و دورتر ها را نه آنگونه که هست ، آنگونه که دیده می شود ببینی ...

این است قصه ی تکراری لحظه های سرد تنهایی من و کافه ...

قلم خورده شنبه ۱۳٩۱/۱/۱٢ ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ СЗГιИЗ پنجره نگاه تو () |

زمستون سختی بود!

اونقدر سخت که واسم به اندازه سالیان طولانی طول کشید اونقدر سیاه و سرد که حس میکردم هرگز تمومی نخواهد داشت! اونقدر وحشتناک و منجمد که هرگز به فکر گرما و نور نبودم

همه ی اون روز ها با کندترین ماشین زمان گذشت و رفت و شد خاطره ای تلخ که روی سهمی خاطراتم به جا موند! شد همه ی نگفته هایی که بارها و بارها گفتمشون و همچنان نگفتن تکرار ها مثل یه بغض ته گلوم تلنبار شده!

زمستون با همه ی سیاهی هاش گذشت و منتظر و چشم به راه بهاری هستم پر از یاد خدا پر از کمک های خدا که بدون اون قطعا موجودی پست و بی ارزش خواهم بود

کسی نمی دونه این خط سیاه و این یاد تاریک چه طور و چگونه کشیده شد اما اینو خودم خوب می دونم که هنوز هم باورم نمی شه که تموم شده ... هنوز هم فکر می کنم فاجعه ای دردناک تر تو راهه اما خدایی هست و امیدی ....

قلم خورده دوشنبه ۱۳٩۱/۱/٧ ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ СЗГιИЗ پنجره نگاه تو () |

برای قد کشیدن و بالیدن باید دیرتر ها را پایید . باید دورها را دید . باید عاشقانه جست . باید با همه وجود به دنبالش رفت . به دنبال بالیدن ها و رستن ها ... باید قدم برداشت و قدم برداشت ...

باید دید

باید شنید

گاهی فقط باید خندید. شاید هم لحظه ای باید گریست . خدا را چه دیدی شاید آن بغض که در کنج گلوی توست شعشعه ی یک پرتوی نورانی باشد .

خدا را چه دیدی عاشق را که تنها بگذاری عاشق تر می شود . دانه را که عاشق بگذاری بالنده تر!

خدا را چه دیدی ؟ من او را ندیدم اما در میان همه ی دوستی هایم با تو حسش کردم

و به تو می بالم ....

قلم خورده پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ СЗГιИЗ پنجره نگاه تو () |

گاهی فقط باید بزنی بیرون . زیر برف قدم بزنی . حتی نباید برگردی و به رد پاهات نگاه کنی . بری ... بری ... و بری ... اونقدر که حس کنی بدنت نه ! که دیگه ذهنت منجمد شده

وقتی که برگردی و تکیه بدی به صندلی و با یه فنجون قهوه ی تلخ و داغ خودتو گرم کنی تازه خاطره ها از نو زنده می شن

یه سری رنگ ها دوباره تداعی می شن

یه سری حرف ها یاد آوری می شن

بعضی نگاه ها دیده می شن و شاید همه ی لحظه ها ... ریز و درشت ... کنار هم چیده می شن !

کسی چه میدونه اون لحظه که آروم سرتو به پشت مایل کردی و چشاتو بستی چی داره تو ذهنت می گذره

کسی چه مدونه آروم تپیدن قلبت به خاطر سرمایی که همه وجودتو گرفته

یا به خاطر اینه که قلبت هم یاد گرفته همه جوره باهات صبوری کنه

کسی چه می دونه توی اون لحظه تو محتاج چی هستی ؟!

بی وزنی ؟!

یه آغوش ؟!

یه لبخند ؟!

شاید فقط محتاج شنیدن یه صدای پا....

یا ...

یک خواب ابدی ...

همه ی اینا همه اش تو چند لحظه واست اتفاق میفته !! بعد که چشم هاتو وا می کنی می بینی بازم تو هستی . دنیا هست و چرخ گردون داره می چرخه ... کاریش نمیشه کرد

به سکوت گوش می دی ! چه هارمونی زیبایی داره ! که تو رو تا اوج می بره ... تا اوج نگفته هات ... تا اوج نخواستن هات ... تازه می فهمی چقدر به این لحظه ها نیاز داشتی .... شاید فقط به یه لحظه آرامش ابدی ...

قلم خورده چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ ٩:٠٦ ‎ق.ظ СЗГιИЗ پنجره نگاه تو () |

تمام هوای دلم هوای عاشقی هایت را کرد و من چه آرام و بیصدا بر سر دلم فریاد زدم که هی لعنتی خاموش باش!

قلم خورده چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ ۸:٥٩ ‎ب.ظ СЗГιИЗ پنجره نگاه تو () |

لعنت به هوای یاد تو

که غباری است که چشم هایم را تر می کند

برو و تمام خیالت را بردار و با خودت ببر

من بی تو شب ها گریسته ام!

پس باتو روزها را نخواهم خندید...

قلم خورده چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ ۸:٥۸ ‎ب.ظ СЗГιИЗ پنجره نگاه تو () |

تو را نه به آبی دریاهای دور

که به همه بیکرانگی آسمان های سجود خواهم سپرد

و در اندوهگین ترین سمفونی مرده ی ذهنم

خواهم پرورد

و در زیباترین لحظات خنده ام

تصویر دیدگانت را به فراموشی خواهم سپرد

همان جا که من و خاطرات تو با هم در باد می پیچیم

همان جا من خودم را خواهم گذاشت و باقی راه را بی خودم خواهم پیمود

قلم خورده چهارشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٦ ٥:٢٢ ‎ب.ظ СЗГιИЗ پنجره نگاه تو () |

کوله بارت را بردار و برو .... همه مترسک های این دنیا خسته از هجوم کلاغ هایند !

قلم خورده شنبه ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ ۱:۱٠ ‎ب.ظ СЗГιИЗ پنجره نگاه تو () |

در نهایت شب . درست یک ساعت مانده به بیداری صبح . رودخانه ای خواهم یافت و گیسوان بلند دیدگانم را درون آب خروشانش خواهم چید!

تن خود را از سردی خاطرات گذشته جدا خواهم کرد و در قفس خیالی ذهنم را به سوی سپیده ی صبح خواهم گشود . دستهایم را تا انتهای کرانه های آسمان خواهم گشود و با قدرت هرچه تمام تر خواهم دوید . دشت ها را ...  دره ها را ... لحظه ها را ... فصل ها را ...

خواهم دوید و لبخند خواهم زد به شبنم صبحگاهی و نفس خواهم کشید عطر بابونه های دنیا را و در میان تمام سبزه زار امید و عشق غرق خواهم شد و شکوفه ها را به ارمغان قلبم خواهم برد و در میان بازوان محکم خداوند به دنبال نشانه ای برای درکش خواهم گشت و به خاطر خواهم سپرد و تمام آسمان آبی را ... تمام قدرتم برای خندیدن را ... تمام حسم برای چشیدن را ... به خاطر خواهم سپرد ... .

قلم خورده پنجشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱۳ ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ СЗГιИЗ پنجره نگاه تو () |

یادآوری بودن های خیالیت همیشه فقط رویاهام رو پررنگ تر می کنه. باید زودتر از این حرف ها به خودم می قبولوندم که تو برای همیشه رفتی و این روزها ... خاطره ی بودن تو و ... یه حس تلخ و گس هستی لا به لای کوهی از خاطرات . خاطراتی که نمی سوزن و فقط بوی تر دودشون مشامم رو آزار میده . تو ، حس همه ی تلاشم برای فراموش کردنت هستی . تلاشی که هر چی بیشتر دست و پا میزنم کمتر نتیجه می گیرم . همیشه رد پای تو رو ، روی رد خاطراتم ، روی رد نگاهم حتی روی رد احساساتم می بینم.

من و تو حاصل زایندگی یک درد هستیم ! یک درد مشترک . درد درهم تنیدن و از هم گسیختن

بردار و با تمام خاطراتت از اینجا برو . اینجا بوی نفس های تو می آد. اینجا تکرار هرروز مرگ رنگه ....

قلم خورده پنجشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱۳ ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ СЗГιИЗ پنجره نگاه تو () |

آسمان را بی محابا لمس کن

دشت ها را لاجرعه سر بکش

و فصل ها را فریاد کن

روزی خواهد آمد

که تو تنها پادشاه طبیعت درونت خواهی بود

و آن روز سرفراز بر قله ی ابدیت گام بنه!!!!

قلم خورده پنجشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱۳ ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ СЗГιИЗ پنجره نگاه تو () |

یه شب سرد و برفی . یه صدا پر از خاطره از بوی روزهای غریبی و یه حس بی نام برای نوشتن . همه و همه جمله ای برای قلبم نخواهد داشت . تنها من می مونم و حیرت و این روزها و شب هایی که هر چی التماسشون می کنم . تموم نمی شن....

قلم خورده پنجشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱۳ ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ СЗГιИЗ پنجره نگاه تو () |

رد پای محو روی هر دم

در بخار مه گرفته ی دلم

جاده ای است بی انتها

برای پرواز آسمان!

قلم خورده پنجشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱۳ ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ СЗГιИЗ پنجره نگاه تو () |

دیروز

روزها نیاموختن برای از تو ننوشتن

امروز

روزها تلاش کردن برای از تو ننوشتن

و فردا

....

نه تو . نه من . تنها مشتی رد پای گمشده در باد!

قلم خورده پنجشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱۳ ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ СЗГιИЗ پنجره نگاه تو () |

امشب تمام بودن های خیالی ام را دوباره به تصویر خواهم کشید و از میان آنان تنها نوایی من را به خودم بازخواهدگرداند که هی فلانی تمام دلتنگی هایت را در خودت فروریز که صدایی توان شنیدن آن را ندارد ... هی فلانی تمام دیوارها خسته از دیدن دوری هایت شده اند بس است ... خستگی هایت را بردار و با خودت به دنیایی دیگر ببر ... هی فلانی زندگی بس است ... دنیا تاب تو را ندارد ...

قلم خورده سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٠/٦ ۱:۳٤ ‎ب.ظ СЗГιИЗ پنجره نگاه تو () |

همیشه صداهایی هست که شنیده نمی شه

همیشه دردهایی هست که هرگز بیان نمی شه

همیشه عشق های هست که هرگز متولد نمی شه

ترس ،در نبودن نیست

گاهی ترس ، تمام بودن ها و ندیدن هاست

ترس ، تمام حس نشدن هاست

ترس ،  تمام خواستن ها و نگفتن هاست

ترس ، تمام دنیاست!

قلم خورده شنبه ۱۳٩٠/٩/٢٦ ٧:٥۱ ‎ب.ظ СЗГιИЗ پنجره نگاه تو () |

همیشه فکر میکردم همش حرفه ! که غربت یه زن یعنی اینکه تنها بره قهر چون دلش شکشته و تنها هم برگرده .

خب چرا !

چون زنه و باید برگرده !

امروز خودم حسش کردم اصلا نیازی نبود ببینم این موضوع واسه زنی مثل مادرم اتفاق بیفته .

خودم حس کردم که زن بودن یه مسوولیته

زن بودن خیلی جاها سکوته

زن بودن هیچ جا توقع نیست

زن بودن همیشه پاسخ به انتظار هاست

زن بودن نگاه کردن بی صدا در مقابل حماقت هاست

و پاسخ نداشتن واسه این سوال که : خب مگه چی شد ؟!

همش یه حسه که تو چهاردیواریه دلت می پیچه !

یه حس تو معلق زمین و زمان

زن که باشی

باید جوابگوی هر سوال هر نامردی باشی ....

 

قلم خورده پنجشنبه ۱۳٩٠/٩/۱٧ ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ СЗГιИЗ پنجره نگاه تو () |